تبليغاتX

مژگان موزيك ミ★ミنامزدی وخاطره هاشミ★ミ

قصه ی عشق دو عاشق اینجا ثبت میشه

دیگه اینجا نمینویسم

میام پیشتون و ادرس جدیدمو میدم

ببخشید که هی مجبورم اسباب کشی کنم

+تاریخ چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 4:9 بعد از ظهر نویسنده مریم ومجتبی |

 

امروز به زور ساعت ۱۱:۳۰ خوابیدم ؛ خودم که لالام نمی برد هیچی رفتم شوشو رو بغل

 کردم همچین فشارش دادم که بیدار شد از اونجایی که کله پاچه تشنگی میاره خفن

 تا بلند شد هنوز چشاشو باز نکرده میگه آب میخوام بهش آب دادم نیم ساعتی باهاش

 حرف زدم بعدش لالا کردیم از اونجایی که توی پارکینگ داشتن غذا میکشیدن حسابی سرو

صدا بود ما هم چون همکفیم داشتیم میمردیم از خواب اما با اون سروصدا محال بود ، خلاصه

که دیگه بیهوش شدیم ساعت ۱ بیدار شدیم و ناهار خوردیم همون موقع محمد زنگید به

 مجی و گفت خانوده ی دوست صمیمیشون اومدن برن مشهد توی جاده تصادف کردن و

مُردن همین دوستش توی خرداد رفته بودن شمال که نامزدش (۱۶ ،۱۷ ساله که بعد از

۲سال به هم رسیده بودن تازه ۱ ماه عقد کرده بودن) توی دریا زیر پاش خالی میشه و از ترس

 قبل از اینکه غرق بشه سکته میکنه توی این چند ماه هم زنشو از دست داده هم خانوادشو

 (خدا باید واقعا بهشون صبر بده ) مجی خیلی اعصابش خورد شد و همش ناراحت بود

رفتیم حموم و من خستگیم در رفت بازم داشتم بیهوش میشدم ؛ شوشو رو صدا کردم گفتم

 بیا ماساژم بده ماساژ داد دیگه داشتم میمردم واسه خواب گفتم بدو بیا بغلم لالا از خدا

 خواسته پرید خوابیدیم تا ساعت ۸ شب مامان به زور بیدارم کرد گفت عمو داره میاد اینجا

 بلند شدم دیدم از گلو درد نمیتونم نفس بکشم ، دیدم گلوم داره خون میاد (خیلی وقته

سرما خوردم اما اهمیت ندادم کار به جاهای باریک کشید)مجی فهمید گیر داد بریم دکتر

 اول رفت با علی بیرون یه کاری داشتن انجام بدن و بعد بیاد بریم من میخواستم بپیچونمش

همون موقع عمو رضا اومد و ۳۰ مین بعدش شوشو و علی اومدن خونه هر کاری کرد نرفتم

 به عمو گفت اینجوری شدم عمو گفت پاشو برو دخترم ساعت ۱۰ شب رفتیم دکتر اورژانس

 بهش میگم پنی سیلین ندیا اونم نامردی نکردو دوتا ضده التهاب داد با یه پنی سیلین  کلی

مجی خندید به ادا اصولی که در میاوردم با کلی نازو ترسو التماس دوتا امپولم

 امشب زدم یکیشو باید فردا ساعت ۱۰ بزنم ( نمیخواممممممممممم) الانم که ساعت

 ۲:۰۱ بامداده ۴تایی نشستیم توی اتاق ما و علی و شوشو قلیون میکشن

 (همین الان بندو بساطشونو جمع کردن کاش زودتر نوشته بودم )

برم با شوشو لالا کنم چون فردا شب نیست میخواد بره یزد با علی هر چند لالام نمیاد اما برم

 پیشش

 فعلا بای

بعد نوشت: رفتم قبل از خواب پای شوشو رو ماساژ دادم و اومدم واسه همین نشد

همون موقع بذارم تو ُ وبلاگ ....

+تاریخ چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 3:3 قبل از ظهر نویسنده مریم ومجتبی |

 

این روزا بعد از اینکه صبحانه ی شوشو رو میدم و از خونه پرتش میکنم بیرون

(میره سرکار) شوشو که نیست و من خونه توی اتاقمون تنهام از بیکاری یا

لالام یا پای کامینشستمو دارم وبلاگای دوستامو که سیو کردم

 میخونم؛ خلاصه که وقت کشی میکنم

شنبه شوشو زود اومد خونه و ماشینو از محمد گرفت و دوتایی رفتیم گوهر دشت کرج و کارمونو

 انجام دادیم و تا ساعت ۱۱:۳۰ برگشتیم ؛ شوش از بس خسته بود شامشو که خورد رفت رو

تخت و یهو دیدم خوابش برده رفتم بوسش کردمو پتو انداختم روش سرما نخوره ؛ خودمم

 اومدم نت صبح با هم صبحانه خوردیمو و شوشو رفت ومن لالا کردم و که ریحانه ساعت ۲ اومد

 خونمون و بیدار شدم و ۵ساعت خونمون موند و فیلم عقدمو دید و ماجرا رو براش تعریف کردمو

 کلی حرف زدیم بعدشم شوشو اومد خونه و رفت ارایشگاه موهاشو کوتاه کردو رفت حموم و اومد

روی تخت نشست و منتظر شد تا من کارمو تموم کنم تا موهاشو سشوآر کنه که دراز کشیده بود

 دیدم ازش صدایی نمیاد نگاه کردم دیدم خوابش برده رفتم بیدارش کردم موهاشو سشوار کرد

 و خوابید رفتم بغلش لالا کردم تا خوابش برد بلند شدم و اومدم پای کامی ؛ امروز صبح هم

با هم صبحونه خوردیم و راهیش کردم رفت و اومد خونه گفت ماشین خرابه و اومد پیشم لالا کرد

 تا ساعت ۱ بعدشم ناهار خوردیم و شوشو و علی رفتن سر کار ساعت ۹:۳۰ شب اومد خونه

 پریدم بغلش کردمو  بوسش کردم (وقتی خونه نیست دلم عجیب واسش تنگ میشه

 وقتی میاد با اینکه خسته و کثیفه اما دلم میخواد درسته قورتش بدم ) شام خوردیمو

 رفتیم شریعتی؛ خونه طاطا (دوست مامانم ) که شعله زرد واسمون گذاشته بود ( نذر داشتن )

بهم یه بلوز کادو داد واسه تولدم خیلی خوشگله همه ازش خوشمون اومد ۳۰ مین

موندیم اونجا و برگشتیم مامانو رسوندیم خونه و با شوشو ساعت ۱۲ رفتیم خونه عمو که علی

 هم اونجا بود تا ساعت ۳ نشستیم و بعدشم رفتیم علی تمرین رانندگی کنه(تازه گواهینامه گرفته)

 وای کر کر خنده بود مخصوصا دنده عوض کردنش مثه لاتا بود منو شوشو یهو میرفتیم رو

 هوا از خنده      شوشو میزد به پای من که مثلا حواست به دنده عوض کردنه علی باشه

بعد که میرفتیم توُ بحره علی دنده رو که عوض میکرد ما دوتا با هم غش میکردیم از خنده    

؛ بعدشم من نشستم پشت فرمون ؛ رانندگی یادم رفته بود اما با این حال یه معکوس رفتم

 شوشو کفِش برید ..... به علی گفت یاد بگیر تمامه مدت تو نتونستی معکوس بری ؛ یهو

 زد به سرمون که بریم طباخی و کله پاچه بزنیم ؛ مجی گفت علی بزنگ به فافا ببین اگه

براش مشکلی پیش نمیاد حاضر شه بریم دنبالش تا ۴تایی بریم ، خلاصه فافا هم گفت میاد

 و رفتیم سراغش و همونجا سر کوچه فافا اینا رفتیم ساعت ۵ توی طباخی و جای همگی

 خالی یه دست کامل کله پاچه گرفتیمو و خوردیم هر چند فافا خوشش نمیاد و به زور بهش یه

 لقمه زبون دادیم که اینقدر بهش خندیدیم که نگو همش قیافشو یه جوری میکردو با اکراه میخورد

 کم مونده بود شوشو با پاهاش بره توی بشقاب از بسکه دوست داره کله پاچه رو

۱۰ دست هم بهش بدی سیر نمیشه میخندم و بهش میگم مجی درست بخور الان فکر میکنن

 از پشت کوه اومدی و تا حالا توی عمرت کله پاچه نخوردی میگه بیخیال ۲ماهه نخوردم و بازم

 با کله رفت توی بشقابه      جلومون ..........خلاصه کلی هم اونجا خندیدیم مخصوصا اونجا

 که آبش خیلی چرب بود علی خورد یهو گفت اَه چقدر چربه بعدشم برداشت ابلیمورو خالی کرد

 توی دهنش وای  یه صحنه ی خنده داری بود که نگو خیلی خوش گذشت ساعت ۶ صبح

 اومدیم خونه شوشو منتظر بود علی قلیون درست کنه تا بکشن اما بیهوش شد از خستگی

 منم لباسای توی کمد روداشتم مرتب میکردم دیدم خوابش برده .

پایین توی پارگینگ دارن نذری درست میکنن (نذرشون قبول) بنده خداها از دیروز صبح مشغولن

 دیروز شعله زرد دادن و داشتن مرغ پاک میکردن و میشستن و سرخ میکردن ساعت ۶ هم  که

ما اومدیم داشتن برنج ابکش میکردن ، دیروز هم جواد از مشهد اومد یه قرقوروت واسم اورده

 جاتون خالی دلتون نخواد ترشششششششششش وای دهنم آب افتاد از بسکه خوردم

 دلو رودم داره میپیچه به هم ؛ اما بازم از رو نمیرم ؛ زبونم زخم شده از بس خوردم اما بازم

میخوامممممممم

این اسمایلی رو که دیدم خنده ام گرفت اخه یکی از دلایلی که وقتی ۴تایی با همیم ما

 رو خیلی میخندونه اینه و درگیریهای بعدش ....

 

برم بخوابم که شوشو امروز خونه س و اگه بیدار بشه نمیذاره بخوابم در نتیجه بیچاره میشم

و همش مثه معتادا چرت میزنم

فعلا بای  

بعد نوشت :به قول یه دوست شله زرد نه شعله زرد ، ممنون از تذکرت دوست خوبم

+تاریخ سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 9:2 قبل از ظهر نویسنده مریم ومجتبی |

نمیدونم چی شده چند روزه که مثه یه خانم خونه دار پا میشم (البته بیدارم و نخوابیدما

 نه اینکه از خواب بیدار شم) و میرم ساعت ۶:۱۵ کتری رو میذارم رو گازو تا بخواد جوش بیاد 

 منم بقیه وسایل صبحونه رو میچینم دیروز عسل و کره و پنیرو نون و شیر داغ گذاشتم یه کم

 این دست اون دست کردم تا بشه ۷ چای دم کردم و رفتم سر وقته شوشو و بیدار کردن علی

 که خودش یه تراژدی ِ ۱۰۰ رحمت به شوشو علی رو باید با جیغو داد و بیلو کلنگ بیدار کرد

 شوشو هم ۲ روزه بد بیدار میشه اونقدر باید برم بوسش کنم نازشو بکشم بعضی مواقع اگه

 لازم بود قهری کنم تا بلند بشه و بیاد بشینه سر سفره ی مفصلی که چیدم  که اخر سر نیمرو

 هم بهش اضافه میکنم شوشو بعد از شستنه دست و صورتش تازه چشمش باز میشه

و سفره رو میبینه و تازه یاد من میفته و میاد همش دستمو بوس میکنه و میگه

 مرسی عزیزم منم واسش ناز میکنم و میگم باهات قهرم چقدر بد بیدار میشی؟؟

خلاصه امروزم صبحانه دادمو شوشو رو با علی راهی کردمو اومدم توی اتاقم ، فافا حاضر شد

و رفت خونشون تا دوازده پلکیدم و کار انجام دادم ۱۲:۳۰ لالا کردم تا ۴ که شوشو زنگید گفت

خانمی حاضر باش بیام بریم دکتر که ساعت ۴:۳۰ زن عمو فاطی اومد خونمون ساعت ۵ هم

 شوشو و علی اومدن و نشستن با زن عمو قلیون کشیدن مامانمم همون موقع از خونه ی

خاله نوری اومد و ومن حاضر شدم که دیگه دیر شد واسه دکتر رفتن بنابراین رفتیم دنباله فافا

و رفتیم ۴تایی خرید و برگشتیم خونهساعت ۱۰:۳۰ بود  و شام خوردیم و فیلمه مادر زن سلام

 رو دیدیم و خندیدیم که هنوز فیلم وسطاش نشده بود که دیدیم علی رو تخت خوابه و داره

 خروپف میکنه با یه بدبختی ساعت ۱:۳۰http://i35.tinypic.com/2n0qzx1.gif با مجی از اتاق پرتش کردیم بیرون اون موقع

 به شدت لالا داشتم اما همین درگیری با علی از سرم پروندش ؛

اُه ... اُه این شوشو چه خوابی رفته ها فدات بشم غر غروی من

امشب یه کم از دستش ناراحت شدم اما نه زیاد که اونم موقع خرید بود .....

بعضی از دوستان واسم پیام گذاشته بودن که از خانواده ی شوهرت بگذرو و تو باهاشون مهربون

 باشو بکششون سمته خودت و......... باید بگم من سعی کردم و انجام دادم ؛ اما خوب خلایق

 هر چه لایق اونا ( بیشتر منظورم مادرشه چون پدرش زیاد مخالفمون نیست تازه غیر مستقیم

شاید بهمون کمک هم بکنه ) لیاقت ندارن ؛ باید یه عروس گیرش بیاد مثه همون دخترایی که

 م ح م د میاره خونه ( هر روز یه دختر جدید و متنوع بقول خودش در رنگ و محصول و اندازه

و شک ندارم آخرشم یکی از این دخترا خفتشون میکنه و آویزون میشه که چه بهتر ؛ میشه آیینه ی

 دق واسه  اون .....یه جاری ِ بزرگتر هم دارم که یه دختر ۱ ساله دارن خیلی شبیه منه دعوتمون

کردن رفتیم خونشون برادر شوهرم میگفت با ازدواج ما هم اول مخالف بود و همینجوری برخورد

 میکرد درست میشه اما نمیدونه که درست هم بشه این حرکات از ذهنو و قلبه من پاک

نمیشه و بیرون نمیره حالا اون طلا بشه به درد من نمیخوره  

لیاقت و شخصیت من خیلی بیش از این حرفاست ؛ مهم اینه که شوشو منو خواست و اومد

 جلو و اونو حتی ادم هم حساب نکرد ( منظوره اینه که هیچ کدوم از حیله هاش کار ساز نبود

واسه جدا کردنمون از هم چون ما خدارو داریم و داشتیم اما اون چی؟؟؟؟؟؟ چه تهمتا که نزد بهم

منم واسه اینکه دهنشو ببندم با خود مجی رفتم دکتر معاینه و برگه گواهی گرفتم  و

 گفتم ببر قاب کن بده مامانت بزنه به دیوار البته قبل از عقدمون رفتیم دکتر ) خلاصه که فقط از بار

گناهام کم کردو بس منم عینه خیالم نبود حواله اش داده بودم به جایی که باید میدادم

و خدا خیلی جاها بهم نشون داد که یارمونه که تنهامون نمیذاره و داره قدم به قدم باهامون میاد ....

بازم یه مزاحم پیدا کردم که  اومده زرتو پرت کرده باید بگم تو هم حواله میدم به همون جایی

 که مادر شوهری رو دادم ؛ میبینم اونقدر توی زندگیم خدارو شکر چشمت کور موفقم که

 چشمات داره در میاد ، گفتی مگه کی هستم ؟؟؟؟؟؟؟؟ من؟؟؟؟؟؟ اونقدر هستم

که عارم میشه بخوام با توی بی شخصیت بیش از این دهن به دهن کنم انقدر بیا و بخون

 و تا هم چشمت در بیاد هم جونت از یه جات بزنه بیرون 

 

 پینوشت :

امروز سالگرد اشناییمون بود ؛ چه زود گذشت امروز ۱سال رو پشت سر گذاشتیمو قدم گذاشتیم

 توی دومین سال

+تاریخ پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 11:27 قبل از ظهر نویسنده مریم ومجتبی |

 

یه پست بلند بالا نوشته بودم که پرید اَه ه ه ه ه ه

حوصله ندارم دوباره بنویسمش

فقط واسه اینکه امروز یادم بمونه خلاصه یه چیزیایی رو ثبت میکنم

دیشب اصلا نخوابیدم و بلند شدم و صبحانه حاضر کردم و همه صبحانه خوردیمو بچه ها رفتن سر کار

منو فافا هم خونه رو تمیز کردیم چون مامان کمرش گرفته و باید استراحت مطلق داشته باشه

امروز جواد رفت مشهد ؛ اردوی ۷روزه از طرف مدرسه با دوستاش

محمد اومد دمه در و مدارک شوشو رو گرفتو رفت داد بهش و ساعت ۹ شوشو و علی اومدن خونه و

شام خوردیم و شوشو خوابید .

الانم در حد انفجارمعصبانی از بسکه اعصابم خورد شد از این نوع نوشتن حالم بهم میخوره 

 اون نوشته ای رو دوست دارم که همه چیزو مو به مو گفته بودم با تمامه چیزای خنده دار یکه

 اتفاق افتاده بود نه اینجوری سرد و خشکو  تیتروار  ۲ساعت تمام وقت روش گذاشته بودمعصبانی

حوصله نوشتن دوبارشو اونم با اون جزئیات دیگه ندارم

حالم از مادر شوهری بهممیخوره بخاطر ایم کارای کثیفی که میکنه یعنی میشه ببینم که داره

تقاصه تمامه این کاراشو پس میده ؟؟؟؟؟؟؟

خدا جون شوشومو زندگیمو سپردم به خودت در پناه خودت حفظمون کنpraying

 

+تاریخ پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 2:8 قبل از ظهر نویسنده مریم ومجتبی |

 وای چه بارونی داره میاد  آخ جوووووووووووووووون

ساعت ۴:۰۴ صبحه http://i35.tinypic.com/2n0qzx1.gifشوشو لالا کرده و من از بسکه روز قبل خوابیدم خوابم نمیره

خیلی بده که نمیتونم مثله قبل با شوشو لالا کنم  اصلا دوست ندارم این روشی که دارم

پیش میرم دست خودمم نیستا  هر چند دقیقه بر میگردمو شوشو رو نگاه میکنم که چقدر

 ناز خوابیده شیطونه میره توُ جلدم که برم بمالمش بهم و بیاماما از طرفی هم

 دلم نمیاد بیدارش کنم 

امروز فافا و علی کادو تولدمو دادن یه تاپ خیلی ناز و خوشگل که خیلی بهم میاد دستتون درد نکنه

آخ یادم رفت بگم چند روز پیش شوشو وعلی سر کوچه با چندتا پسر دعواشون شد که یکیشون

 زده یه بادمجون زیر چشم علی کاشته نامرد  ای کاش با ریحانه رفته بودم کاراته

و جودو اونوقت میدونستم چطوری حسابتو برسم چند نفر به ۲نفر؟؟؟؟؟؟؟؟

هان؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

+تاریخ چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 4:16 قبل از ظهر نویسنده مریم ومجتبی |

تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 سلام به همه ی دوستای گلم ؛ واقعا از لطفتون ممنونم  

خیلی خوشحالم کردین بازم ممنون

از اونجایی که نمیدونم بگم خوش شانسی یا بد شانسی امسال تولدم افتاد روز قبل از اربعین

( یعنی همون اربعین افتاد روز بعد از تولدم  ) تولد نگرفتیم ؛ بنابراین از این

تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com برنامه ها نداشتیم اما عوضش از اینا داشتیم ؛

 وکلی تبریکای قشنگ از شما دوستای گل که بهترین هدیه ها بود واسم

دیشب شوشو و داداشی خسته و کوفته رسیدن خونه ؛ شوشو که نا نداشت راه بره تازه

 ناهاری که گذاشته بودم واسشون رو هنوز نخورده بود واسش گرم کردم و بهش دادم خورد و

فرستادمش حمومتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com و از بسکه خسته بود ساعت۲ خوابید و منم ساعت ۵ از بسکه

شیرین خوابیده بود اونقدر ماچ مالیش کردم که بیدار شد و بغلم کرد و با هم لالا کردیم

چیه ؟چرا مشکوک نگاه میکنی؟؟؟؟متفکر 

خلاصه امروز خواب بودیم که حمید پسر خاله ام زنگ زده به شوشو و شوشو رو همچین گذاشت

 سر کار که نگو ......میگه مجتبی خوابی؟؟؟؟؟؟؟؟ شوشو میگه آره ؛ میگه بَه بَه از کارت افتادی

 پس .....

این پسره میگه چرا امروز اینا نیومدن ؟ شوشو گفت مگه اونجا امروز تعطیل نیست ؟؟؟؟؟؟

گفت نه بدو بیا که دیر شد ( حالا حمید با همون پسره مسئول سایت دوسته و هماهنگ

 کرده بوده باهاش شوشو و علی رو بذارن سر کار عصبانی) شوشو رنگش پرید نمیدونست

چطوری از تخت بیاد پایین  ( تختمون یه طرفش چسبیده به دیوار یه طرفش آزاده که من

 میخوابم  اون طرف که بازه ) منم چون دراز کشیده بودم اما بیدار بودم شوشو از روم پرید

و تند و تند لباس پوشید http://i36.tinypic.com/2ezplhd.gifمیگم چه خبرته  اینقدر هول هولکی نپوش میگه دیر شد

 ما دیروز پرسیدیم گفت تعطیلهخلاصه علی رو بیدار کرده منم رفتم واسشون صبحانه

آماده کردم خوردن دوباره حمید زنگ زده میگه هه هه ههتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comگذاشتمتون سر کار

یه مدت خودمون میخندیدیم به این قضیه ؛ هیچ وقت صحنه ی بیدار شدن و لباس پوشیدن

 و مخصوصا بیدار کردن علی توسط شوش یادم نمیره تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com.دوباره رفتیم لالا ....

امروز خیلی روز دلگیری بود حوصله ام حسابی سر رفته بود تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com اول رفتم دوش گرفتم  تا

حوصله ام بیاد سر جاش ؛ بعدشم اذان مغرب نماز خوندیم با شوشو و بعدشم خوراکی خوردیم

و فیلم دیدیم ؛ از اونجایی که فافا چند روز اینجا بود امروز گفت میخواد بره خونشون و علی بردش

خونه ساکت بود و منم بی حوصله گیر دادم به شوشو پاشو منو ببر بیرون خلاصه ساعت ۹ حاضر

 شدم و دوتایی رفتیم دَدَر تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comخیلی ترافیک بود ؛ خداییش موتورمون

خوب بود بقول شوشو ۱ سال نفهمیدیم ترافیک یعنی چی؟ رفتیم از شریعتی گشتیم تا قلهک

 و الهیه و تجریش بعدشم رفتیم روبروی پارک ملت  جاتون خالی بستنی  ۱ متری خرید ؛ گفتم

 مجی من یه دونه بستنی زیادمه اونم توی این هوا ؛ یکی بگیر با هم بخوریم ؛ وای نمیدونید

 چقدر بهم مزه داد این ۲۲ سال بستنی خوردنم یه طرف امشب هم یه طرف با اینکه از سرما

 یخ زده بود فکم بازم از رو نمیرفتم ؛ اون که تموم شد ذرت مکزیکی هم گرفتیم و بازم جاتون خالی

زدیم تو رگ بعدشم برگشتیم خونه که توی راه ِ خونه کنار خیابون بساط کرده بودن گلدون

 میفروختن ؛ از این گلدونای بزرگ + کوزه های تزئینی(طلایی) همه سایز که قیمتشم واقعا مفت

 بود شوشو از دور دیده نگه داشته گیر داده که یکی انتخاب کن رفته دست گذاشته رو یه کوزه

 اندازه خودم بهش میگم آخه من اینو کجای اون اتاق ِ ۹ متری جا بدم ؟؟؟؟؟؟

خلاصه یه کوچیکشو برداشتم (همچین کوچیکم نیستا در مقابل او بزرگه کوچیکه) شوشو

خوشش اومده بود ازش گفت اگه سالم موند بیارش خونه خودمون گفتم سعی میکنم سالم

 بمونه میارمشالبته به شوشو گفتم میدونی ۱ اسفند چه روزیه ؟ گفت نه ؛ گفتم

 سالگرد اشناییمونه ؛ گفتم من این کوزه رو میذارم به حساب کادوی این روز بزرگ .

۱ اسفند میشه اولین سالگرد آشناییمون و با هم بودنمون اما تازه ۳ ماهه که عقد کردیم

این ۱ سال عین باد گذشت بگذریم از دوماهی که درگیره خانواده اش بودیم و گرنه بقیه لحظه ها

 واسم اینقدر زود گذشت که قابل باور نیست هنوزم باورم نمیشه که مجتبی واسه همیشه

 ماله من شده و شبا کسی که کنارم تا صبح اینقدر قشنگ و معصومانه میخوابه همون عشقمه

خدایا هزاران هزار مرتبه بزرگیتو شکر بخاطر این نعمت بزرگ

امشب از بیرون که اومدیم بازم موقع لالای شوشو رفتم ۳۰ مین پاشو از رون تا مچ ماساژ دادم

این چند روز فشار زیاد روش بوده و پاش خسته شده بود ( بخاطر شکستگیهای مکرر و متوالی که

داشته و ۳سال پشت سر هم پاش توی گچ میرفته سر خوب جوش نخوردن پاش هی میشکستن

و جا مینداختن پاش یه کم ضعیف شده و فشار که روش باشه درد میگیره منم واسه همین میمالم

 پاشو ) اوایل نمیذاشت میگفت خسته میشی اما وقتی دید با چه عشقی این کارو واسش

 انجام میدم دیگه مانع نشد اما ۱۰ مین که میشه میگه بسه اما من حرف گوش نمیدم وکاره

 خودمو میکنم....الانم اینقدر راحت و ناز و معصومانه خوابه که وقتی نگاش میکنم دلم میخواد

 برم گاز گازیش کنم Kiss

خیلی دوشتت دارم عشقمقلبقلبقلب ، میمیرم برات قلبقلبقلبقلب

اینم عکس گل تولدم  دیر انداختم یه کم پژمرده شدهدیگه همه میدونن که من عاشق

مریم و رز هستم البته از گلای دیگه خوشم میاد  اما اینا گل سر سبدن

 

پی نوشت :

کامنتهای دو پست قبل رو جواب دادم

+تاریخ سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 3:28 قبل از ظهر نویسنده مریم ومجتبی |

حس خیلی خوبی دارم امسال بر عکس پارسال تولده خوبی داشتم

عمو رضا با یه دسته گل اومد خونمون (فردا عکسشو میذارم ) ۵۰هزار تومن هم کادو داد ؛

 شوشو هم که کادوشو قبلا داده بود و علی و فافا و مامان اینا هم فردا میدن ........ من ۲۷

 بهمن روز یکشنبه ساعت ۹:۳۰ صبح توی یه روز سرد زمستونی چشم باز کردم ؛ امسال تولدم

میشه ۲۷ بهمن دقیقا روز یکشنبه و من این تولد رو امسال به فال نیک میگیرم ....

امشب رفتیم همه خانوادگی (۷ نفره) بریم پارک جلفا اما بسته بود درش بنابراین رفتیم جمشیدیه

و کلی عکس انداختیم و قلیون کشیدن شوشو و علی و برگشتیم اما خیلی حال داد مامان اینا

 یخ کرده بودن ؛ اما خیلی خوب و به یاد موندنی بود تازه ساعت ۲:۱۵ رسیدیم خونه منو فافا غذا

 درست کردیم واسه فردا ناهار شوهرامون ........باید ناهار ببرن با خودشون .....

پدر شوهری امشب رفت چین http://i36.tinypic.com/2ezplhd.gif

+تاریخ یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 5:8 قبل از ظهر نویسنده مریم ومجتبی |

 

4شنبه علی رفت دنباله فافا و آوردش خونه عمو منو مجی هم رفتیم اونجا البته مجی منو گذاشت

 و رفت جایی کار داشت و 30 مین بعد برگشت و شام کوکو سبزی داشتیم و سوسیس هم

 سرخ کردم و خوردیم بعدشم شب ساعت 1:30 بود که از خونه عمو برگشتیم رفتیم سر راهمون

 پارک ورزش کردیم و یه کم خندیدیم و اومدیم خونه وعلی و شوشو قلیون کشیدن بعدش

تا ساعت 4:30 داشتیم اسم و فامیل بازی میکردیم 4تایی کلی هم خندیدیم علی و مجتبی

 تقلب میکردن من اول شدم و علی دوم فافا سوم و مجی چهارم هر چی این شوشوی

 ما توی اسم فامیل بی استعداده توی خط و نقطه هنرمنده

دیروزم رفتن ماشین رو آوردن و شب حاضر شدیم و 4تایی رفتیم بریم جمشیدیه که ماشین وسط

راه باطریش خوابید شانس ُ حال کردی؟؟؟؟؟؟  نخــــــــنــــــداما عوضش رفتیم

 همون جا منو شوشو و فافا بستنی میوه ای خوردیم جاتون خالی تو ُ اون سرما علی هم

هویج بستنی اما خیلی مزه داد ...

4شنبه صبح زود با علی رفتیم یه جایی یه کاری واسه شوشو انجام بدیم شوشو خودش رفته

بود دنبال بنام زدن ماشین؛ اونجا که ما رفته بودیم برف اومده بود کلی هم بارون اومد سیل

 راه افتاد

 ؛ ما هم چتر نبرده بودیم از طرفی هم لباس گرم نپوشیده بودیم در نتیجه هردوتامون سرما

خوردیم تازشم من w.c داشتم سرما بهم فشار آورده بود منم 8ساعت تحمل

 کرده بودم http://i35.tinypic.com/2n0qzx1.gifدر نتیجه داشتم منفجر میشدم خلاصه به غلط کردن افتادم http://i36.tinypic.com/2ezplhd.gif.....تازشم برگشتنه با علی رفتیم بازار واسه شوشو کادو ولنتاین بخرم

رفتم تلق قلبی خریدم که باید خودم سر هم میکردم ؛ واسش یه جعبه کاکائو قلبی و یه سر

 رسید 88 و عروسک (گاو ) و قلب و پوشال و دسته گل و.....خریدم شوشو خونه نبود آوردم خونه

 درستش کنم داشتم با تلقه ور میرفتم که خرابش کردم دیوارشو همون موقع شوشو اومد

 توی اتاق و لـــــــو رفتم   منم مجبور شدم 1روز زودتر کادوی اولین ولنتاین رو بهش بدم

 کلی هم همو ماچ مالی کردیم Kiss دیواره ی قلبه خراب شد و نمیشد کاریش کرد

 اما زیر و روی قلب رو برداشتم توش پوشال ریختم بعدشم گل مریم و رز و اون قلبا رو گذاشتم

 توش و اینو درست کردم و زدیمش سمت چپ تخت بالای سرمون

این عکس از روبروش

اینم از یه زاویه ی دیگه

اینم عکس عروسک ولنتاین که دادم شوشو (گاو قرمزه)

 

امروزم که جمعه بود و ولنتاین قرار بود با شوشو بریم آبعلی که منصرف شدیم و قرار شد بریم

 بام تهران  که اونم نشد چون رفته بودن با علی دنباله کارا ماشین که ساعت 10 شب اومدن

خونه اما صبح شوشو و علی رفته بودن واسه منو فافا کادوی ولنتاین خریدن من دیروز به شوشو

گفتم فقط واسم عروسکشو بخره نمیخواد کاکائو و.......... هم بگیره عوضش شوشو به جاش

 واسم دوتا عروسک خرید  یه سگ و یه قورباغه که قبلا میدونست از قورباغه خوشم اومده 

اینم عکس هر سه تا عروسکا که رفت توُ قفسه عروسکام پیش ِ بقیه

 

دیروز شوشو داشت مسواک میزد که اومد توی اتاق دیدم یه چیزی پشتش قائم کرده با یه

 لحنه بچه گانه میگه مامانــــــــــــــی  میگم  جانم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میگه یه چیز بگم دعوام

نمیکنی؟؟؟؟؟؟گفتم نه  چی شده؟؟؟؟؟؟ یهو مسواک شکستشو از پشتش نشونم میده میگه

داشتم مسواک میزدم یهو توی دهنم شکست کلی بهش خندیدم

 پی نوشت عشقولی :French Kiss

فدات بشم عسلکم که بعضی مواقع کارایی میکنی که واقعا خنده داره ممنونم عزیزم که

 بخاطر زندگیمون اینقدر تلاش میکنی که شبا از خستگی نمیدونی چطوری بخوابیقلب امشب

 به زور فرستادمت حموم  از بس خسته بودی حال نداشتی راه بری اما بعد از یه دوش حسابی

 خستگیت در رفت  مخصوصا که بعدش پاتو با روغن زیتون مالیدم اخرشم نفهمیدیم اون

کبودی روی رونت واسه چی بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟هی من حرص خوردم و قربون صدقه ات رفتم و تو گفتی

خدا نکنه خوب غصه میخورم وقتی میبینم بدنت اینطور کبود میشه .... واسه اینکه من ناراحت

نشم به روی خودت نمیاری  فدات بشم که راحت خوابیدی ؛ عشق میکنم از اینکه اینطوری

 کنارمی ، خدارو شکر میکنم روزی هزار بار که تورو بهم داد خدایا شکرت بخاطر داشتنه

شوشو خدایا ازت ممنونم که بزرگترین ثروت دنیا رو بهم دادی  خودت در پناه خودت واسم

 حفظش کن خداجون تمامه زندگیمه نفسام بسته به نفسایی که میکشه  پس تمامه زندگی

 و نفسمو سپردم به خودت میدونم امانتدار خوبی هستی ........ بازم شکر

 پینوشت :

۲۷ بهمن یعنی ۱ شنبه تولدمه روزهای رفته نشون میده که ۲۳ ساله میشم

 

+تاریخ جمعه 25 بهمن1387ساعت 11:33 بعد از ظهر نویسنده مریم ومجتبی |

خدا رو شکر روزای خوب و پر برکتی ِpraying ؛ خدا رو شکرnot worthy تا دوروز دیگه کار شوشو و داداشی

درست میشه و میرن سر کار خدا جون بهشون کمک کن نیرو بده برکت بده تا بتونن خودشونو

 آماده کنن تا بتونن زندگیشونو بسازن تا هم فافا و داداش برن سر خونشون هم منو شوشو ؛

خدا جون خودت گفتی از تو حرکت از من برکت اینا حرکتشونو شروع کردن تو هم برکت بهشون

 بده ...... فعلا همه چیز داره خوب پیش میره ( گوش شیطونه کر) دیشب داداشی اعصابش

خورد بود ۱ساعتی نشست پیش ما رفت بخوابه ما هم دراز کشیدیم من رفتم برم w.c که دیدم

 بازم علی اومده توی اتاق ما میگه خوابم نمیره ؛ ساعت ۱ نیمه شب بود گفت میخوام برم پارک

 (پشت خونمون پارکه) مجی گفت مریم میای بریم؟گفتم نه حال ندارم تو برو باهاش گفت نه تو

۱ساعت تنها میمونی گفتم اشکال نداره شوشو حاضر شد بره من پشیمون شدم گفتم صبر کنید

 منم بیام ..... منم زود شال و کلاهمو سرم کردم و پالتو پوشیدم و رفتیم تا رسیدیم

 پارک دیدیم غزل و مینا با شوهراشون اونجان دارن با وسایل ورزشی ها ورزش میکنن ....

 روبوسی کردیم و رفتیم نشستیم رو صندلی مردا جدا ما دخترا هم جدا ۱ساعتی حرف زدیم 

 تا اینکه حمید شوهر غزل بلند شد و گفت بریم اونا رفتن و ما یه کم ورزش کردیم و من رفتم

 تاب بازی و ساعت۲:۱۵ نیمه شب برگشتیم خونه و تازه جاتون خالی شوشو گفت هوس تن

ماهی کردم ما هم از شانسش تو ُ خونه داشتیم رفتم اوردم و خوردیم و چایی دم کردم و

 خوردیم کلی هم چسبید امروز علی میگفت چایی دیشب خیلی مزه داد .

الان شوشو از حموم اومد میگه بریم خونه عمو برم حاضر شم بریم ....

سوگند جون مرسی عزیزم ، تو هم غصه نخور درست میشه قلب

عسل کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+تاریخ سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 4:46 بعد از ظهر نویسنده مریم ومجتبی |